به خدای مهربونم میگم: آخه باور کن سخته... چطور میتونم که همه رو ببینم و تو رو نبینم !!؟؟ عزیزم... عاشقانه دوست دارم و همه جا حضور مهربونتو حس میکنم...
+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

سلام به دوستای خوب و نازنینم من از همتون خیلی خیلی ممنونم که تو این مدتی که نبودم منو فراموش نکرده بودین و صمیمانه ترین نوشته ها رو به وبلاگم هدیه کرده بودین عاشقانه همتونو دوس دارم و به امید و عشق شما می نویسم ... نرگس
+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

همین که دستم سقف آسمانت باشد هیچ ستاره ای دلواپس باران نیست تا روشنایی یک آغاز را بهانه کنی چه خیالی!!!
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

دختری از کشیشی خواسته بود تا به منزلشان آمده وبرای پدرش دعا کند. هنگامی که کشیش به منزلشان رفت پدر دخترک را دید که روی تخت دراز کشیده و سرش در میان بالش فرو رفته است. کنار تخت خواب پدر صندلی خالی ای قرار داشت. کشیش به گمان این که این مرد منتظرش بوده گفت: فکر میکنم شما منتظر من بودید. پدر پاسخ داد: نه، شما کی هستین؟ کشیش گفت: من کشیش جدید کلیسای شما هستم. وقتی صندلی خالی را دیدم گمان کردم شما منتظر آمدنم بودید. پدر گفت: من تا به حال راز این موضوع را به هیچ کس حتی به دخترم هم نگفته ام. در طول زندگی ام نمیدانستم چطور دعا کنم. در کلیسا همیشه کشیش راجع به دعا کردن صحبت میکرد ولی فهم آن برایم دشوار بود. از هر سعی و تلاشی برای دعا کردن دست کشیدم تا این که روزی درحدود چهار سال پیش یکی از بهترین دوستانم به من گفت: دعا کردن درست مانندصحبت کردن در حضور خداست بیا به پیشنهاد من گوش کن بنشین وصندلی خالی ای جلوی خودت بگذار و با ایمان قاطع خدا را روی صندلی مقابل خودت ببین پس همانطور که الان داری با من صحبت میکنی با او صحبت کن و به حرفهایش گوش بده. پس از آن روز این کار را انجام دادم و از انجام دادنش بسیار لذت بردم به طوری که هر روز چند ساعت با خدا حرف میزنم. با این حال مواظبم دخترم مرا در این حال نبیند که در این صورت حتما"مرا به تیمارستان میفرستد. کشیش که از شنیدن این داستان شوکه شده بود برای مرد دعا کرد و به کلیسا بازگشت. دو شب بعد از این ماجرا دختر به کشیش زنگ زد و خبر مرگ پدرش را به وی داد . کشیش پرسید: آیا در آرامش مرد ؟ دختر پاسخ داد :بله، من قصد خارج شدن از خانه را داشتم، پدر صدایم کرد به کنار تخت خوابش رفتم او یکی از لطیفه های خنده دارش رابرایم تعریف کرد، گونه ام را بوسید و خداحافظی کرد . یکساعت بعد وقتی به خانه برگشتم فوت کرده بود . ولی چیز بسیارعجیبی دیدم بسیار عجیب!! ظاهرا" کمی قبل از این که فوت کند خم شده بود وسرش را روی صندلی خالی ای که همیشه کنارتختش بود گذاشته بود.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

گفتی : "من رفتم " گفتم : چرا ؟ گفتی : " نمی دونم " گفتم : پس خاطره ها ؟ گفتی :" همه رو بسوزون" گفتم : عشقمون ؟ گفتی : " ول کن این اراجیف رو " گفتم : بی تو نمیشه ٬ من نمی تونم گفتی : " این دیگه مشکل خودته "
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی های مرا در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم
قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در
باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به
تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و مرد تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور
نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر
سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی
نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این
اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که باهم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند، گدايي عشق ميکنند تا وقتي مطمئن به تسخيرقلب زن نشدند ، اما همين که مطمئن شدند مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند .
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

بار خدایا از عشق امروزمان چیزی کنار بگذار برای روزی که فراموش کردیم که عاشق بودیم به اندازه ی یک مشت خاطره٬ یک لبخند تا بشکفد و ببارد و سیراب کند وجودمان را عشق...
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

کاش نمیفهمدی هیچوقت که چه قد عاشقتم کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد کاشکی از لحن قشنگ اون صدات نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات فقط و فقط به خاطر منه آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم اما تو مخمل ناز اون چشات همه چی پیدا میشه جز عشق من دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی نفسات هنوز به خاطر منه نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم توی حرم نفسات هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام که منو بازی ندی تورو با زندگیم یه جا به آتیش میکشم نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن اگه بازی بخورم تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته آخه تو یه روزی زندگیم بودی عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو دیگه جایی واسه من نباشه آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم نازینم هر چه هستی باش اما باش!!!
اگه بازی بخورم
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها !!! خیال میکنم دچار آن رنگ پنهان رنگها هستی. دچار یعنی عشق و فکر کن که چه تنهاست... اگر که ماهی کوچک،دچار آبی دریای بیکران باشد. نه وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر، همیشه فاصله ای هست دچار باید بود و گر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد ...
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

غروب یه روز ابری نیمه های سرد پاییز روز از عطر سکوت و از رنگ جدایی لبریز **** یادمه نشسته بودیم زیر شاخه های عریون رو تن سرد یه نیمکت آخر همین خیابون **** گفتی ما دنیای هم رو نمی خونیم٬ نمی دونیم اینه که یه لحظه حتی واسه ی هم نمی مونیم **** فاصله واسه من وتو دوری دست ونفس نیست صحبت هم خونه بودن حتی کنج یه قفس نیست **** حرف تو بهونه ای شد واسه هم گریه شدن با چشم ناباور خیسم بغض تو سینه ی ابرا **** اولین قطره ی اشک و اولین قطره ی بارون یه طراوت غم انگیز داد به چشمای خیابون **** رفتی و منو سپردی به شبای تلخ تکرار تکرار یه بغض کهنه مونده تو گلوی گیتار .....
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

گل ها زبان ابراز عشقند: رز صورتی روشن: عشق پنهانی رز سرخ با سایه های تیره: عشق و شرم داوودی قرمز: هم معنی رز قرمز است و اگر همراه رگه های سفید باشد پیامی از عشق واقعی دارد مینا: گل عشق بی گناهی وسادگی عاشقانه نیلوفر آبی: عشق از دست رفته لیلیوم: عشق خالص و خوشحالی بنفشه ی رنگی: سمبل عشق و خاطرات عاشقانه گل لاله: نماد عشق در ایران قدیم میخک : عشق و دوستی سوسن سفید : پاکدامنی نرگس :عشق خود پرستی
+
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

+
نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

قسم هایی که خوردی یادته!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|


+
نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

توی آشپز خونه انگار تنها موندیم منو ظرفا توی آیینه ی بشقاب عکس یه دختر تنها راه میفتم توی خونه از اتاق تا ته راهرو کاش خودت رو اینجا داشتم نه تو هر قاب٬عکسی از تو کاش لباساتو دوباره واسه تو٬ اتو می کردم روزا دنبال جورابات تو اتاقا رو بگردم واسه برگشت تو ٬آیینه منتظر با من بمونه ساعت اومدنت رو حتی زنگ در بدونه چی میشد این من ساده توی خونه ی تو باشه واسه تو چای بریزه واسه تو بشینه پاشه کاش میشد برای شامت هر چی دوس داشتی می پختم وقتی می رسیدی از راه دردامو به تو میگفتم بی تو هر لحظه٬یه ساله توی این خونه ی تاریک اسم خوبتو نوشتم روی آیینه با یه ماتیک اینجا سوت بی صدایی واسه من آواز می خونه قلب من داره می میره هیچکی اینو نمی دونه چی میشد این من ساده توی خونه ی تو باشه واسه تو چایی بریزه
منم یه دختر تنها
واسه تو بشینه پاشه... .![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

گاهی بهتره سکوت کنیم و در تنهایی بخونیم. ای کاش از ابتدا می تونستیم با چشم بسته بخونیم و دریچه ی دل خودمونو بی پروا به روی عشق وا کنیم. عشقی که همه از اون حرف میزنن ولی خدا تنها به عده ی معدودی از آدما اونو می بخشه. خدا کنه منم که دم از عشق میزنم جز اون دسته از آدما باشم ... . ******************************************************** آن گاه که عاشقید نگویید : "خداوند در قلب من جای دارد" بلکه بگویید : "من در قلب خداوند جای دارم!" و نپندارید که توانایی هدایت عشق را دارید ٬ که عشق اگر قابلتان بداند ٬ شما را هدایت خواهد کرد.
+
نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

هر بار که به سراغش رفتم های های گریستم آخرین بار که به سراغش رفتم دیوانه وار خندیدم وقتی حالت استفهام را در نگاهش دیدم با طعنه گفتم: بس بود هر چه تو قاهقاه خندیدی و من هایهای گریستم هنوز حرفم تمام نشده بود که قطره اشکی سر گردان در گوشه چشمم لنگر انداخت٬ با طعنه گفت:بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست؟ اشکم راپاک کردم نیلوفرانه گفتم این این قطره ی اشک نیست نقطه است! این آخرین نقطه ای است که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم. من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگیشان در نامردی!!!...
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم٬ چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی! ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش٬ آنچنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده ... یا رب! یا رب! یا رب! اینک من پیش روی توام ودر میان دست های تو ... . 
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

نترس تازه دیوانه شده ام هنوز نیمی از یادت در یادم هست ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

یه سلام خیلی کمرنگ واسه هر چی غیر آشتی نمی شد اون روز اول می گفتی دوسم نداشتی ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

کفتر کشتن و پروندن نداره ... رو خاک خونه کشوندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره ... داره از تنهایی گریم می گیره توی این شهر دیگه موندن نداره
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

برای کسی می نویسم که روزی مرا دوست داشت . روزی سرد به رنگ زمستان. روزی که فکر میکردم دیگر هرگز تنها نمی مانم. ولی ... حتی من لایق شنیدن آخرین کلامش هم نبودم
کاش میگفت که دیگرمرا دوست ندارد
کاش میگفت...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

آمدن فردا را نمی خواهم ببینم نمی خواهم چرا که فردا آغاز کهنگی عشق امروز تو است. فردا سلامی دوباره تو را به سوی خود می کشاند. پس من فردایم را نمی خواهم ... چرا که تو در آن نیستی تو در آن نیستی!
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

یکدیگر را دوست بدارید٬زیرا عشق اصلی خدایی دارد... آنکس که دوست می دارد٬خدا را شناخته... و آنکس که دوست نمی دارد٬خدا را نشناخته است... "چون خدا عشق است"
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

اگر ماه بودم ... به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم. وگر سنگ بودم ... به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم. اگر ماه بودی ... به صد ناز ... شاید شبی بر لب بام من می نشستی. وگر سنگ بودی ... به هر جا که بودم مرا می شکستی ... مرا می شکستی.
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

سلام ای مسافر من : آیا از من خسته ای ... باور کن تو به اندازه عظمت اندوهم مهربانی و من به اندازه مهربانی تو تنها هستم. باور کن هنوز هم عاشقت هستم و بی آنکه از تو توقعی داشته باشم تا واپسین دم حیات منتظرم. چرا به من نمی گویی که گناه من چیست که باید این گونه تنها بمانم و تو را از دست بدهم. چرا فراموشم کردی ؟ چرا مرا از یاد برده ای؟ به خدا من از تو چیزی به جز صداقت نمی خواهم. بیا وبرایم بگو آنچه را که نگفته ای!!! نرگس تنهایت
+
نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

امشب بارانم بگذار ببارم... بر شاخسار ایوان دلت تا سحرگاهان که گل سرخ وجودت با شبنم در آمیخت از کنارت رفته باشم ... 
+
نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

فکر میکنم که عشق یک پرنده است یک گل است یک ترانه است یا که خنده های کودکانه است هر چه هست جاودانه است ... فکر میکنم که عشق مذهب است آب و نان و باد و خاک و خانه نیست مکتب است ... عشق مرگ نیست زندگی است سخت نیست عین سادگی است عشق عاشقانه های باد و گندم است اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است روی برگ سرخ لاله های نو شکفته در سپیده دم چو شبنم است یا مسیح در درون مریم است یا مسیح در درون مریم است.
+
نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|

وعشق سفر به روشنی ... اهتزار ، خلوت اشیاست ... وعشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ... همیشه عاشق تنهاست ... و دست عاشق در دست ثانیه ها ... ... تقدیم به او: کسی که بی او بودن در باورم نمی گنجد ...
+
نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط نرگس تنها
|
